برای آدرینه ی گرامی . . .
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 11:50
آدرینه جان . . . اگر اینجا رو می خونی . . . ممنونم از پیام مفصلی که گذاشته بودی و نمی دونم چطور پاسخ بدم چون وبلاگت رو حذف کردی و آدرسی ازت ندارم. این حالت تو بلاگفا پیش میاد و هیچ خوب نیست. نباید اجازه بدن وبلاگ حذف بشه. ظرافت و لطافت روح بی نظیری داری. به قول حافظ «من چه گویم که تو را نازکی طبع لط...
مگو چیست کار
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 11:50
مگو چیست کار هیچی به اندازه ی کار آدم رو از فکرهای مزخرف دور نمی کنه. + نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:14 توسط سپیده |
مینو
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:18
با یکی از پرستارا دوست شدم. خیلی هوامو داشت. زیاد حرف نمی زد اما مهرشو کاملا حس می کردم. دختر به این کم حرفی فقط ساناز رو دیده بودم. اسمش مینو بود. از اسم مینو خیلی خوشم میاد. + نوشته شده در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت 17:54 توسط سپیده |
چند تا کار مثلا مثبت
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:18
بابا برام یه کیت آموزشی الکترونیکی خریده با یه هویه ی چهل وات با دسته ی چوبی. کلی هم سیم لحیم بهم داد و نشست با حوصله برام توضیح داد چجوری با هویه و لحیم کار کنم. دو تا مقاومت لحیم کردم. خیلی کیف داشت. از بچگی از برق و لامپ و باتری خوشم میومد. بابا و مامان خیلی تلاش می کنن بهم خوش بگذره و تو فکر فر
Solitude
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:18
گاهی وقت ها که شاید حتی یک دقیقه بیشتر طول نکشه آدم حس می کنه وقتشه یه کم فکر کنه. بسنجه ببینه چی ارزش چی رو داره. وزن کنه. به قول راسل یه کم حکمت یاد بگیره. تعریف راسل رو از حکمت دوست دارم. میگه حکمت یعنی این که بفهمی چه چیزهایی در یک قضیه موثر هستند و وزن هر کدوم چقدره. بعضی خبرها هستن که شاید او
سلام
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:18
+ «قضیه جدیه!» در مورد مسایلی که به خودم مربوط میشه این دو واژه هیچ وقت تو کَتم نرفته. من در مورد خودم هیچ چیز رو جدی نمی گیرم. مهم نیست. چیزی مهم نیست. + السا جان یه بار بهت یه فیلم پیشنهاد دادم و متاسفانه خوشت نیومد اما اگر دوست داشتی این یکی رو ببین. شاید هم دیده باشی: Spring, Summer, Fall, Winte...
در این شب سیاهم گم کشت راه مقصود
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 3:35
چه شب های تاری رو میشه با فکر خودکشی سر کرد.
به همین سادگی
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 3:34
فلسفه ها هم گم میشن. یا این که له میشن. نه به خاطر این که یکی بهترش میاد و لهش می کنه، نه. با یه فلسفه ی دیگه تصادف می کنه خرد میشه. فرض کن یه ماشین نقلی داری که حتی وقتی توش نشستی می دونی از بیرون چه شکلی داره می دونی چه حسی رو با خودش می کشه. اما یه ماشین دیگه میاد می کوبه بهش. چراغ و سپر و کاپوت ...
منیژ
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 3:34
+ صبح اول صبح رفتم آشپزخونه صبحونه آماده کنم که سهیلا زودتر بخوره بره امتحان بده. منیژ از رختخوابش یک راست پا شد اومد آشپزخونه صورت منو محکم گرفت تو دست هاش، زل زد تو چشمام و چند تا نفس عمیق کشید گفت: «نکن، خودتو نابود نکن دختر! انقدر بار به خودت وصل نکن. چرا با خودت می جنگی؟ چرا خودتو می کوبی؟ چرا ...
?Shut up, please. Will ya
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 3:34
آخ آخ بدم میاد از اینایی که از حقوق زنان دفاع می کنن و بدتر گند میزنن به همه چی!!!!! چیه این جریانه برتولوچی و اشنایدر؟ این مسخره بازیا چیه؟
کوروش عزیز تولدت مبارک
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 17:05
صدای کوروش یغمایی گرامی در فضای خانه ی ما می پیچد و همه در حالی غریب فرو رفته ایم . . . جوونیم رفته صدام رفته دیگه . . .
کله گندگی
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 17:05
+ من گاهی فکر می کنم مهندسای شرکت IBM یا دانشمندای بزرگ هم شبانه روزشون بیست و چهار ساعت بوده. مثل ما. تازه خیلیاشون خیلی زود از دنیا رفتن اما کار بزرگی کردن. کاری که روی زندگی بشر تأثیر زیادی داشته. تو یه نوشته اسم بعضیاشون رو حتما میذارم و می نویسم چی کارا کردن. نمی دونم دقیقاً راهش چیه. تلاش زیاد...
Self-destruction
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 17:04
منیژه: «سیپید جونم تو یه ته تمایلاتی از خود تخریب گری گاهی نشون میدی» من: «می دونم منیژ جون» منیژه: «با خودت مهربون باش. تو دختر خوبی هستی. بدی رو برای هیچ کس نمی خوای.» من چیزی نمیگم. سمیرا میاد ماچم می کنه.
ساعت آب گرم
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 17:04
+ ریختن آب داغ روی تن خیلی کیف میده . . . خستگی روحی و جسمی آدم در میره . . . + بعد از حموم پاها رو اگر تا مچ پا با آب سرد بشوریم سرما نمی خوریم. + سهیلا جوک مثبت هیژده میگه حیف نمی تونم اینجا بنویسم. بچه ها کف اتاقن از خنده.
To Dinargis
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 17:04
دینارگیس عزیز . . . احتمالا اینجا رو نمی خونی اما خواستم بهت بگم ازت ممنونم بابت طرز فکرت و نوشتنت. واژه ها و توصیف هایی که کردی مثل یه دست قوی منو از دل کلی حس و فکر تاریک کشید بیرون. ازت ممنونم . . .
Der Freigeist
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 3:05
«غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است» این بیت رو خیلی دوست دارم. خیلی برام معنی داره. آدم هایی که «جان آزاده» دارن به نظر من باارزش ترین آدم های روی زمینن. نمی تونی به جایی وصلشون ببینی. ساناز آزاده س. همین حرف رو چند شب پیش داشت به منیژ میزد. اندازه نگرفتن و ذهن رو رها کردن...
Insomnia
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 3:04
بیخوابی زده به سر من و سمیرا. نشستیم داریم ژله می خوریم. سمیرا میگه Insomnia اسم فیلمه با بازی رابین ویلیامز و آل پاچینو و این که رابین ویلیامز خودشو کشته. منم گفتم نصف شب یه چیزی بگو نترسیم لااقل.
جل الخالق . . .
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 3:04
یه سری پیام خصوصی هست که طرف توش یه سوالی هم تازه پرسیده. خب من چجوری جواب بدم وقتی حتی یه آدرس هم نذاشتی؟ پیام خصوصی نگذارید لطفا . . .
The Greatest Idea Ever
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 3:04
سهیلا میگه بیاید مثل سریال «این چند نفر» همونایی که اسم همشون هژیر بود موهامونو یه رنگ یکسان کنیم... ده دقیقه س خنده مون بند نمیاد . . . فکر کن راه بیوفتیم تو خیابون پنج تا کله ی یه رنگ . . .
εὕρηκα . . . εὕρηκα
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 3:04
بالاخره فهمیدم چرا مضراب چپم خوب نبوده . . . عضلات دست چپم رو سفت می کردم . . . الان چهار مضراب اصفهان رو زدم با سرعت بالا . . . هووووووووراااااااا . .. . خیلیییییییی خوشحالم . . . رفتم همه رو ماچ آبدار کردم . . .