«غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»
این بیت رو خیلی دوست دارم. خیلی برام معنی داره. آدم هایی که «جان آزاده» دارن به نظر من باارزش ترین آدم های روی زمینن. نمی تونی به جایی وصلشون ببینی. ساناز آزاده س. همین حرف رو چند شب پیش داشت به منیژ میزد. اندازه نگرفتن و ذهن رو رها کردن خیلی کار سختیه. توقع نداشتن خیلی کار سختیه. ساناز از هیچ کدوم از ماها هرگز توقعی نداشته. اگر نبوده و ما چهار نفری رفتیم گشتیم وقتی اومده خونه اصلا ناراحت نشده. خوشحال هم شده. از ماجراهای خنده دار اون روز وقتی براش تعریف می کنیم با ما خندیده. دنبال این نیست که دانشجوهای دیگه ی استادش وقتی دنبال چاپلوسی و پروژه کش رفتن هستن ساناز هم بیفته توی تب و تاب بره خودشو کوچیک کنه.
ساناز که این بیت رو می خوند خیلی حس عجیبی داشتم . . .
خیلی دوست دارم به این توانایی برسم . . .
جالبه حس می کنم می تونم اینجوری باشم . . . انگار گوهر اصلی من اینجوریه . . .
برچسب:
نویسنده: مریم مهدوی