خرید بک لینک
اگر یه خودکار و کاغذ بردارم و چیزایی که وقتی بیرونم، تو مترو یا اتوبوس، روی یه تیکه کاغذ با چند تا سرواژه بنویسم به گمانم به یه تصویری می رسم شبیه تصویر اتاقم بعد چند ماه تمیز نکردن. هیچ رشته ای رو نمیشه از توی فکرهایی که به سرم میاد، پی گرفت. این خیلی خطرناکه، نه؟ ولی واقعا تمرین می خوادا. دست کم برای من خیلی کار سختیه که یه فکر رو به اصطلاح آدمای کله گنده بپرورونم. از یه جا شروع کنم و به یه جای دیگه برسم با یه سیر منطقی. اصلا چی میگن به این کار؟ فکر کردن؟ تمرکز؟ چی؟ من نمی دونم فعلاً. سنم زیاده اما خیلی چیزای واضح هست که من در موردشون شک دارم.

ولی چند وقتیه به یه نتیجه دارم می رسم که بگی نگی زیاد بهش بدبین نیستم. یعنی میشه گاهی بذارمش جلومو و بگم: «هعی. . . . بدک نیست!» و اونم اینه که «چیزایی رو که می دونی اشتباه انجام نده»، به همین سادگی.

خیلی مخم، نه؟ ولی باورش شاید سخت باشه که این برای من قانون بزرگیه.

راستی فیلم «برف روی کاج ها» و «رخ دیوانه» رو دیدم. نمی دونم کی حوصله م بکشه بیام در موردشون بنویسم. اولی رو خیلی دوست داشتم و دومی رو نه. چند تا اشکال هم «رخ دیوانه» تو فیلم نامه ش داره. فقط اینو بگم که انقدر کارگردانش سعی کرده بود غافلگیری توش جا بده که آدم اسهال میشد. چیز قضیه رو درآورده بود به اصطلاح، چی میگن؟ (یاد کتل به خیر :))))

برچسب: پریشانی این سلسله را آخر نیست, نویسنده: مریم مهدوی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 9:05

صفحه بندی